تبليغاتX
فانوسی برای تاریکی
وبلاگی برای مردم
 اعترافی دیگر
 

 

حکمت در سال ۱۹۰۲ در سلانیک ترکیه بدنیا آمد و در سال ۱۹۶۳ پس از سالها تبعید درگذشت.اشعارش مملو از عشق به انسان و عشق به مردمان حاشیه نشین میهنش است...                                    این رسم حاکمان جور است که آزادگان را به "خیانت" متهم می کنند...این بار شعری از ناظم حکمت را انتخاب کرده ام که "اعترافی" است در پاسخ به اتهامات پان ترکیستها و آنان که خائنش خواندند...       برای یافتن اشعار او به زبانهای گوناگون به لینک زیر مراجعه کنید:

 لینک سایت

« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »�
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »�
این‌ جمله‌ها در یکی‌ از روزنامه‌های‌ آنکارا چاپ‌ شُد ،
با حروف‌ِ سیاه‌ ،
باحروف‌ِ دُرُشت‌ِ جنجالی‌ !
در کنارِ عکسی‌ از دریاسالارِ آمریکایی‌ ویلیامسن‌
که‌ نیشَش‌ در شست‌ُ شش‌ سانتیمتر ،
تا بناگوش‌ْ گُشوده‌ بود !
« آمریکا (...)صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ به‌ اقتصادِ ما کمَک‌ کرده‌ است‌ . »
صَدُ بیست‌ میلیون‌ لیره‌ !
« حکمت‌ گُفته‌ ما مستعمره‌ی‌ آمریکا هستیم‌ . »
« ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد . »�
درست‌ است‌ ! من‌ به‌ این‌ وطن‌ خیانت‌ کرده‌ام‌
و شما وطن‌ پَرَست‌ُ میهن‌ْدوستید !
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ ،
اگر وطن‌ همان‌ چیزی‌ست‌
که‌ در گاوصندوق‌ها و دسته‌ چِک‌های‌ شماست‌ !
اگر وطن‌ ،
سگ‌ لرزِ زمستان‌ُ تَب‌ لَرزِ تابستان‌ است‌ !
اگر وطن‌ مَکیدن‌ِ خون‌ِ ما در کارخانه‌هاست‌ !
اگر وطن‌ زمین‌ِ ارباب‌هاست‌ !

اگر وطن‌ حکومت‌ِ باطوم‌ُ چُماق‌ است‌ !
اگر وطن‌ باج‌ُ دهن‌ْبَند است‌ !
و ناوگان‌ِ آمریکایی‌ست‌ !
اگر وطن‌ اسارت‌ در سیاه‌ چال‌ِ پوسیده‌ی‌ شماست‌ ،
من‌ به‌ وطن‌ خیانت‌ می‌کنَم‌ !

 بنویسید !
در سه‌ ستون‌ ،
با حروف‌ِ دُرُشت‌ُ سیاه‌ِ جنجالی‌ :
ناظم‌ حکمت‌ خیانت‌ به‌ وطن‌ را ادامه‌ می‌دهد!

|+| نوشته شده توسط متین در سه شنبه 27 مرداد1388  |
 اشك مسيح

صبح بود.آفتاب زيبا تر از هر روز و اسمان لاجوردي تر از هميشه.مسيح طبق روال هر ورز به سمت بازار بيت المقدس روانه شد.نزديك بازار شد.عده اي آرد گندم را با ارد جو مخلوط كرده بودن و مي فروختند.عده اي گرانفروشي مي كردند.كسي آنطرف تر برده اي را تازيانه مي زد و عده اي گردا گردش جمع شده بودند و بلند بلند مي خنديدند.                                                                                                         كسي مسيح را شناخت و صدايش زد : "اي فرزند مريم  به چه مي نگري؟! مثل غريبه ها به اهل بازار مي نگري.".

مسيح پاسخ داد:"با ايشان نا اشنايم"...

مرد و نزديكانش شروع كردند به خنديدن و هر يك چيزي مي گفت و جمع را به خنده وا مي داشت...

خنده ها با سكوت معنا دار مسيح متوقف شد.مسيح به بيت المقدس مي نگريد...داشت اشك مي ريخت...با دست اشاره اي به بناي سنگي مسجد الاقصي نمود و گفت:"ببينيد...ببينيد...آيا مي بينيد آنچه من مي بينم؟"...اهالي بازار نگاهي به ساختمان بلند بالاي پيش روي كردند و ساكت ماندند..

يكي بلند شد و گفت: "اي عيسي مگر تو چيز ديگري جز آنچه ما مي بينيم مي بيني؟"

مسيح همچنان اشك مي ريخت و گفت: "من بنايي را مي بينم كه با گذشت سه روز نابود خواهد و از نظرها پنهان خواهد گشت"...دوباره اهالي بازار خنديدند...

چند تن از ياران مسيح نزديك شدند و او را با چشماني اشك بار و در حالي كه به بنايي سنگي خيره بود از محل دور كردند...

 

مدتها گذشت...

مسيح را بر بلنداي صليبي بردند.جسدش سه روز تمام بر آن بلندا ماند.روز سوم جسدش ناپديد شد و عده اي ديدند كه مسيح با لبخندي در بازار حاضر شده و با دست بيت المقدس را نشان داده است.

شاد باشيد

|+| نوشته شده توسط متین در چهارشنبه 21 مرداد1388  |
 امید سبز
 

من ساکن تاریکترین هایم

ساکن ساکت ترین ها

ساکن سرد ترین ها

 من اینجا سخت تنهایم

در این ویرانه نمی دانم نمی دانم کجایم

در اینجا آسمان تیره است

در اینجا غروب مردمان ما سرخ است

در اینجا آواز ضجه است

من اینجا سخت تنهایم

ندای سبز اینجا جواب سرخ دارد

سلام گرم اینجا جواب مرگ دارد

من اینجا سخت تنهایم

اگر  از عشق گفتی- برای مرگ حاضر شو

و اگر از یار گفتی برای حبس

من اینجا با غمی بسیار تنهایم

ولی امید این یار دیر آشنای ما

برایم هدیه ای دارد

هدیه ای از روزان گرم  آسمان آبی  و برگان سبز نونهالان

و اکنون آرزویم رویش سبزینه امید می باشد

متین

|+| نوشته شده توسط متین در دوشنبه 12 مرداد1388  |
 بی عنوان
"انسان صورتکی است بر ساحل که با یک موج ناپدید می گردد."...فوکو

در باره مرگ چه می دانید؟آیا مرگ پایان زندگیست؟آیا انسان جاودانه است؟آنچه که معلوم است ، کسی تا کنون از دیار وهمناک مرگ باز نگشته است.مسافران این سرزمین هرگز باز نمی گردند.و این تجربه ایست که برای همه تنها یکبار حادث می شود.                                                                           به راستی که "زندگی کوره راهیست به سوی مرگ"(فروید).انسان در باب مرگ چه میداند؟ بی شک مرگ یکی از دغدغه های همیشگی انسان بوده است.و انبوه نوشته های انسان که از اعصار گذشته بر جای مانده خود گواه این مدعاست.توماس هابز معتقد است، انسان همواره از مرگ هراس داشته است.همین مرگ و همین هراس از نیست گشتن منشا ادیان است.انسان هراسناک از نابودی برای بقای خود دنیایی ابدی می سازد.و خدایی که با قدرت بی پایانش انسان را از دل خاک و از تاریکی عدم بیرون می کشد و به او هستی می دهد.همانگونه که از نیستی به او هستی داد.این کاریست که از دست تمامی خدایان از لات و آمون گرفته تا یهوه و الله بر می آید.                                                قصه تولد دوبار انسان خلق شد ولی هنوز هراس مرگ تن انسان را به لرزه در می آورد.اگر فرویدی بنگریم انسان صاحب دو غریزه است:مرگ و زندگی.تکانه ها یا سوائق مرگ عبارتند از خشم، پرخاشگری، بیماری، اسکیزوفرنیا و سوائق زندگی، شهوت، سکس، خوردن و آشامیدن است.فروید از انرژی نام می برد به نام "لیبیدو" که در حقیقت همان غریزه زندگیست که تحت سیطره میل جنسی قرار دارد. انسان محتزر، کسی که با مرگ دست و پنجه نرم می کند آخرین ذخایر لیبیدویی خود را از دست می دهد تا نهایتا غریزه مرگ بر زندگی فائق آید."کریستوا" هم چنین دو گانه ای دارد؛ میل و خرد.به عبارتی گرایشات زیبایی شناختی چون گرایش به زیبایی ها، صدای خوش، طعم خوب، بوی مطبوع،سکس و...و خرد خشک، نظم، کار، جنگ، مبارزه و رقابت و امثالهم.زندگی انسان از لحظه تولد یعنی خروج از زهدان کثیف و خونین به جهان پاک و هوای آزاد تا مرگ بازگشت به گور سرد و تاریک و کثیف و نمناک یک چرخه و یک دوگانه است. شروع از یک نقطه ، فرار از آنجا و بازگشت مجدد به آنجا.و نیز زندگی با هراس، هراس بازگشت به زهدان تنگ و تاریکی که با نیستی تفاوتی ندارد.عقاید تناسخ و زنده شدن مجدد حکایت از چرخه ای دیگر دارد.شاید آخرین چرخه و شاید همین یک چرخه، دفتر زندگی فرد را خواهد بست.و این گنگی و ناشناختگی مرگ هراس آنرا بیشتر می کند.                                                                 می توان نگاهی ماتریالیستی داشت و بدون هرگونه خود بزرگ بینی خویشتن را همردیف سایر موجودات جهان انگارید و سرنوشت خود را همانند سرنوشت هر پدیده مادی دیگر دانست.و یا قدیس شد و روز و شب برای وصال قادر متعالی که هستی را نظم بخشیده و پس از نابودی همه مخلوقاتش مجددا نظم می دهد، گریست و اینگونه به انتظار سرنوشت محتوم خود نشست. پیتر سینگر معتقد است انسان از بیان و توصیف مرگ ناتوان است.به عبارتی جهان مرگ با جهان زندگی متفاوت است.به عبارتی چنان که آلفرد شوتز می گوید:ما در جهان های گوناگون زندگی می کنیم و حضور توامان در دو جهان ممکن نیست.در حقیقت شوتز قصد دارد بگوید برای شناخت حوزه ای باید وارد آن حوزه شد.برای نمونه برای شناخت حوزه زندگی روزمره انسانها نمی توان در حوزه یا جهان علم باقی ماند.در هر حال سینگر نیز چنین می می گوید.ما هر روز پیرتر می شویم.و گامی به سمت مرگ بر می داریم.اما چه چیز باعث می شود ما این چنین با انگیزه و انرژی هر روز بیدار شویم و مشغول کار و تلاش گردیم.گویی این انسانهایی که بی محابا در تکاپویند هیچگاه مرگ را ملاقات نخواهند کرد.تازه هنگامی که یک حادثه به آنها تلنگوری میزند از وجود مرگ با خبر می شوند.برای عزیزان از دست رفته شان و در واقع برای خودشان و سرنوشت مشابهشان می گریند.

در هنگام بیماری با تمام قوا با آن مبارزه می کنند.و با مرگی که دیر یا زود بر آنها غلبه خواهد کرد.گویی انسان با به تعویق انداختن مرگش می خواهد کاری بسیار مهم و ماندگار انجام دهد.اما حقبقت این است که اکثر ما بسیار عادی و مانند بسیاری موجودات دیگر جان می دهیم.آمدن و نیامدنمان در چرخش دنیا و روز و شب و بهار و زمستان هیچ نقشی نداشته است.پس چرا باید زیست؟شاید این پرسش یعنی پرسش از چیستی زندگانی و یا دریافتن معنای زندگی کلید تمام اسرار بشر باشد.کلیدی که در چنگال خونبار مرگ قرار دارد.و با گشایش از این مهم شاید بتوان نگاهی تازه به زندگی داشت.و شاید نصیحت شوپنهاور را گوش داد و دست از خیانت همنوع سازی برداشت.و دیگر هیچ انسانی را محکوم به زندگی ننمود.شاید با عملی شدن این اعتقاد او، انسان به رهایی مطلق نائل گردد.شاید روزی هراس مرگ با نگاهی خردمندانه به آن از میان برود.

|+| نوشته شده توسط متین در سه شنبه 22 اردیبهشت1388  |
 برای فروغ
 

 گفتی:پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست....سی و سه سال فقط زندگی را تحمل کردی... مثه خیلی ها پریدی و رفتی مثه صادق و مثه کی رکه گور...زندگی برای شما بی عشق جان کندنی بود بنام عمر... شاید نیک بخت بودی که زندگی وحشی امروز را نظاره گر نیستی...زیستنی بنام عمر...معامله محبت و فروش عشق در بازاری بنام شهر...

تنها و اگر تنها

قلبت را به سان آینه صیقل دهی

آنچه را عشق گویند نظاره خواهی کرد

آنچه را که غبار اگر گیرد

تنها چشمه جوشان چشم

زلال آبی اشک

غبارش را می روبد

جور دیگر نمی خواهد دید

جور دیگر  نتوان دید

عشق را

 همان سان که هست

همان سان که می باشد

وآن سان که به تصویرمی آید

به نظاره بنشین.

عشق را عاشق توان دیدن است

تنها و تنها عاشق

تنها و تنها زلال آبی چشم

و انعکاس درخشان آینه دل

توان دیدنش را دارد

رنج بیهوده مبر

بار بی مقصد مکش

عشق در هر رگی جاریست

در ذره ذره تن معلق است

بی عشق زیستن زندگانی نیست

بی عشق زیستن جان کندنی است به نام عمر

|+| نوشته شده توسط متین در شنبه 26 بهمن1387  |
 زیستن برای زیستن
 

 خوابم یا که بیدارم؟

نمی دانم، نمی دانم!

هوا تاریک و نمدار است؛

ولی شب نیست.

پی فانوس می گردم

بسان مرد کوری

عصا بر دست

میان کوره ره ها پی راه نجات خویش می گردم

تنم در لرز،

برگها ریزانند،

صدای وحشی زاغی

درون باغ، به روی بام، سر هر کوی و هر برزن

صدای زوزه گرگی درون دشت

گلو پر کرده از خون و از خشم

ندای وهمناک خاک مردگان است

دلم تنگ است

زبانم خشک

و چشمانم بسان ابر می بارد

زمان، اینجا زمان زیستن نیست.

زیستگاه بنی آدم که می گفتند اینجا نیست...

زنان شهر به نرخ روز تن می فروشند                                                                                                                      

و بازار مکارگان عشق گرم است

و اینجا کودکان را میان کنجهای تیره و نمدار باید دید.

کودکان این زمین، شبها

قصه های تلخ روزها را یاد می آرند

و با غصه برای قصه فردا، چشم را می بندند

زمان، اینجا زمان زیستن نیست.

زمان کندن جان است

زمان مردن و رفتن

گذر کردن از این دوران پر لعنت

و یا رفتن درون دشنه و دشمن

و کندن ریشه ظلمت

خروشیدن بسان موج

و جوشیدن چونان چشمه

و با توده یکی گشتن

و اینگونه رهائیدن،

رها گشتن،

رها ماندن...

|+| نوشته شده توسط متین در شنبه 19 بهمن1387  |
 بیگانه...
 

 

می خوام دعا کنم

یه گره

نه صد گره

هزار هزار گره رو وا کنم

نخند رفیق

منم آرزو دارم

خوب چیکار کنم

پول ندارم

خونه و کاشونه....

بابا بی خیال

نون ندارم

بهم نخند

من همونم

فقط..فقط آه ندارم با ناله سودا بکنم

فلسفه،شعر،عشق...

وحتی عشق

پول می خواد من ندارم

آره خوب می خوام دعا کنم

یه درد و شاید که دوا منم

آخه شنیدم که خدا

یه درو که می بنده یکی دیگه وا می کنه

آره رفیق!بیا با هم دعا کنیم

مثل سینا مثل صغرا مثه شبنم

دستامونو بالا کنیم

مثه حاجی روی منبر

مثه اصغر رو مناره

(که همیشه با صدای نکرش سرمو درد میاره)

داد بزنیم

فریاد بکشیم و بگیم:

آخه ای خالق خوشنام

اگه بی چاره منم!

من چی می خوام؟!

پول؟!...نه نمی خوام

خونه؟!...نه نمی خوام

زن؟!به جونت که عزیزه نمی خوام

"پس آخه دردت چیه؟"

"چی می خوای؟"

هیچ...هیچی نمی خوام

به قول یکی از همین ماها

منو به خیرت امید نیست

بی زحمت شر نرسون

آره رفیق بیا با هم دعا کنیم

دردامونو دوا کنیم

شاید که این شرو از زندگیمون بکنیم

ریشه کن کنیم

این وصله ناجورو جدا کنیم

بیا دعا کنیم

دعا کنیم

|+| نوشته شده توسط متین در چهارشنبه 2 بهمن1387  |
 زن و سرمايه

"رفتارش مثه زناست"."پست تر از زنه"."نامرد"."زن صفت".ضعيفه" و...اينها جملگي اصطلاحات و واژگان روزمره جامعه ماست.چه بسا كه بسياري از زنان نيز عين يا محتواي اين عبارات را پذيرفته باشند.

آيا زن بذات داراي اين صفات است؟يا اين هويتيست تاريخي كه بر شانه هاي زن سنگيني مي كند؟آيا نقشي كه زن در جامعه امروزين ما پذيرفته نقش حقيقي و متناسب با توانايي ها و ارزشهاي زن است؟در كل آيا سرنوشتي غير از اين و تعريفي غير از آنچه غالب شده است براي زن ممكن است؟

وضعيت زن و "طبيعت ثانويه":

اصطلاح "طبيعت ثانويه" متعلق به جورج لوكاچ(1) است.وي‍ژگيهاي طبيعت جبري بودن،قابل پيش بيني بودن و ثابت بودن است.علوم طبيعي يا علوم تجربي نيز علوميست كه با امور قابل پيشبيني سر و كار دارد.به عبارتي در طبيعت جوهري وجود دارد كه فقط مي بايست كشف شود.هويت اشيا چيزي از قبل ساخته شده است.مثلا آب تركيبيست از هيدروژن و اكسيژن.

لوكاچ معتقد است جامعه خاصيتي متفاوت دارد.جامعه ساختي چون طبيعت ندارد.بنابراين محتواي جامعه يعني ساختها و تشكيلات اجتماعي اموري ثابت و لايتغير نيستند.بلكه اموري ساخته شده و توليدي مي باشند.به اين معني كه در طول تاريخ و بنا بر منافع و مقتضياتي بنا شده اند.لوكاچ معتقد است عاملي تاريخي وجود داشته است كه مناسبات اجتماعي را ترتيب و سامان داده است.و اين مناسبات ساختگي را همچون امور طبيعي ،ثابت و جبري بازسازي نموده است.به عبارتي خصايص جامعه انساني و متغير را چون طبيعت پيرامونمان تعريف كرده اند.در چنين وضعيتي اعضاي جامعه ،ساختهاي اجتماعي را غير قابل تغيير و ثابت تلقي خواهند كرد.و حتي تلاش براي تغيير آن ناممكن و عبث پنداشته مي شود.چنين جامعه اي خصلت طبيعت را به خود مي گيرد.و توان فرا روي از وضعيت موجود را نخواهد داشت.

و اما عامل اينجاد اين سوء تعبير چيست؟لوكاچ معتقد است چيزي جز نظام سرمايه داري نمي تواند اين كار را بكند.اساسا تاريخ بشر (كه همان تاريخ اجتماعي بشر است) تاريخ تسلط نظامات سرمايه داري بوده است. و صد البته اين تاريخ تاريخي مرد سالار بوده است.به عبارتي مفاهيم و تعاريف در چارچوب منافع اين نظام و طبقات مسلط بازسازي و توليد مي شده است.تعاريفي كه از زن نيز به عمل آمده است ،تعاريفي مبتني بر منافع طبقات مسلط بوده است.

شايد اين سوال پيش بيايد كه با اينكه جامعه اي مثل آمريكا كه جامعه اي سرمايه سالار است ولي با اين وجود تعاريف موجود از زن بسيار منصفانه است.درست است در قياس با بسياري از جوامع شرقي و آفريقايي اين تعاريف انساني تر است ولي فراموش نكنيم كه اين تعاريف توسط جنبشهاي برابري طلبانه و يا فمنيستي ارائه شده است.در واقع آنچه در جوامع سرمايه داري مي بينيم محصول مبارزات اجتماعي توده بوده است و ربطي به خواست نظام سرمايه داري نداشته است.با نگاهي به تاريخ غرب خواهيم ديد كه مدت زيادي نيست كه تعريف زن در آن جوامع تغيير كرده است.براي مثال در دهه 60 ميلادي به زنان سوئدي حق راي داده شد.

يا از انتشار كتاب "جنس دوم" سيمون دوبووار چند دهه بيشتر نمي گذرد.با مطالعه اين كتاب بهتر به وضعيت زن (زن اروپايي و در وهله دوم زن در مقام انسان) پي خواهيد برد.

1)لوكاچ/جورج:فيلسوف و جامعه شناس ماركسيست از اهالي مجارستان.صاحب كتابهايي چون نظريه رمان و تاريخ و آگاهي طبقاتي.وي را پدر ماركسيسم غربي مي دانند.و در ضمن در نقد ادبي جايگاه رفيعي دارد.

|+| نوشته شده توسط متین در سه شنبه 17 دی1387  |
 

- هی شما آقا!!

= من؟

-آره با شمام...چی کار می کنی؟

= خوب دارم به زندگیم خاتمه میدم.

- چرا ؟شاید چون یک بزدلی.تو از زندگی کردن و مواجه با مشکلات می ترسی.

= و تو از مرگ و مواجه با مرگ می ترسی.

- چرا باید به پیش باز مرگ برم؟

= به همون دلیل که هرگز با اراده خودمون به پیشباز زندگی نرفتیم.زایش من به اراده من نبود...اما مرگ خواهد بود...

- به اینکار می گن خودکشی...

=  فرقش با زیستن شما در اینه که شما به مرور خود را می کشید...

|+| نوشته شده توسط متین در سه شنبه 10 دی1387  |
 و در آغاز...
 

و در آغاز هیچ نبود کلمه بود وآن کلمه خدا بود. " انجیل "

 

یکی بود یکی نبود

کوچک بود – ولی

مور دانه کش نبود

دوچشم داشت،دو چشم بلورین

ولی؛

غزال گریز پای دشت ها نبود

می پرید و به قله ها می رفت

هفت آسمان را می گشت و

سار نبود

در آغاز، هیچ نبود

او بود و تنها بود

و در آغاز هیچ نبود

واژه ی "خالق" –عشق را می گویم

 مادر، نبود

یکی بود و تنها ی تنها بود

متین

|+| نوشته شده توسط متین در یکشنبه 24 آذر1387  |
 
 
بالا